اسباب کشی قطعی

نمی‌خواستم این وبلاگ را ببندم. همچین قصدی هم ندارم اما اسباب‌کشی اجباری به نظر می‌رسد. وبلاگ دیگر ری‌را در وردپرس در همین مدت دو بار به روز شده است می‌دانم در ایران فیلتر است اما نوشتن در دو وبلاگ هم مشکل است. آپلود کردن عکس هم کلی گرفتاری دارد و عاقبت بی‌حاصل. وقت‌اش را ندارم. مدتی دیگر آرشیو این‌جا را هم به وردپرس می‌برم. از دوستانی که در ایران هستند و فیلترشکن ندارند عذر می‌خواهم.

www.myreera.wordpress.com     

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها :

تولدت مبارک

پارسال در روز دوم خرداد در تهران به دنیا آمدی. 

این روزها در گرگ و میش عصر کنار من روی مبل می‌نشینی سرت را تکیه می‌دهی به من. می‌روم در سایت یوتیوب از میان ترانه‌های کودکانه‌ ترانه‌ی "بدرخش بدرخش ستاره‌ی کوچک‌" را انتخاب می‌کنم. تو ذوق‌زده می‌شوی. مشت‌های کوچک‌ات را توی هوا می‌گیری و با زیر و بم ترانه باز و بسته‌شان می‌کنی. ترانه که تمام می‌شود جا می‌خوری. مدتی طولانی مرا تماشا می‌کنی. دوباره از نو. و دوباره باز و بسته کردن مشت‌های کوچک در هوا.

تولدت مبارک دخترم.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها :

ری‌رای گرفتار ما

 

ری‌را این روزها اصلن وقت سر خاراندن ندارد. یعنی خیلی کم فرصت می‌کند که جلوی دوربین بیاید. ایشان کارهای بسیار مهمی دارند که هر روز باید به آ‌ن‌ها برسند. مثلن ایشان صبح که بیدار شدند ابتدا باید تعدادی از کتاب‌های پدر و مادر محترم‌شان را از نزدیک‌ترین بلندی پایین بیندازند، تجدید قوایی برای  لحظات بعد که به طور مبسوط به عوض شدن پوشک و لباس اعتراض کنند. حالا وقت صبحانه است. ایشان بر صندلی غذای خود جلوس می‌کنند، به تمام اجزای صبحانه‌ی پدر و مادر محترم‌شان اشاره می‌کنند و به جای خوردن صبحانه‌ی خودشان لقمه‌ی کوچکی نان و پنیر تحویل می‌گیرند. ایشان حالا باید به دقت ذرات پنیر را از نان جدا کرده و از بالای صندلی به پایین پرتاب کنند ضمن  این‌که مراقب‌اند هیچکس در این آزمایش خطیر دخالتی نکند.

بعد از دیدارهای مردمی با مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها خودشان پایان گفت‌و گو را با اعتراض‌های مشخصی اعلام می‌کنند. معمولن اعتراض‌ها وقتی شدت می‌گیرد که گفت‌و گو بین بزرگترها در جریان باشد و کسی قربان صدقه‌ی شخص محترم ایشان نرود. اتوبوس زرد، بلوک‌های ساختمانی و حلقه‌های صورتی را دوست دارند. گاهی اگر میل بفرمایند تلویزیونی هم تماشا می‌کنند. ضمن این‌که شخص همراه ایشان وظیفه دارد به بازی‌های برج بساز تا من خراب کنم و گل یا پوچ بازی کن ولی بگو تو کدوم دستته بپردازد باید با دستور ایشان مبنی بر "دست" در همان لحظه شروع کند به تشویق. مثلن می‌پرسی ری‌را چشم‌ات کو؟ ایشان چشم‌اش را نشان می‌دهد و دست می‌زند. بعد می‌پرسی گوش‌ات کو؟ ایشان بدون این که لازم بداند گوش‌اش را نشان بدهد تشویق را ادامه می‌دهد و همین‌طور ادامه دارد. "دست. دست." دست و ماما تنها کلماتی هستند که با اراده‌ی قبلی بر زبان مبارک ایشان جاری می‌شوند. البته "دست" را "دت" می‌گویند.

مبارزات ایشان در هنگام صرف ناهار ادامه دارد و اگر منت بر سر بزرگترهاشان بگذارند و قرار قبلی برای کتابخانه و پارک و رفتن به خرید نداشته باشند قیلوله‌ای می‌کنند و شاداب و پرانرژی برای ادامه‌ی روز برمی‌خیزند. فرد مراقب موظف است برای ایشان کتاب بخواند ضمن این‌که ایشان لازم نیست در کنار شما حضور داشته باشد. ایشان دور خودش را می‌زند و شما باید کار خودتان را بکنید. و اگر بایستید از خواندن ممکن است مورد غضب سرکار خانم قرار بگیرید. چون ایشان همان‌طور که در ابتدا توضیح داده شد کارهای مهم‌تری دارند از قبیل بالا کشیدن از دراور و میز و صندلی و کاناپه، خیره شدن به آینه و لبخند زدن به خودشان، جستجوی نهایی برای پیدا کردن ذرات باقیمانده‌ی احتمالی از پنیر معدوم صبحانه برای میل فرمودن و پاره کردن دستمال کاغذی یا برگه‌های تبلیغات. نشستن همراه ایشان پشت کامپیوتر دقایقی بیش تحمل نمی‌شود و در نهایت بعد از به اوج رسیدن اعتراضات در هنگام شام که کار به قهر و آشتی می‌کشد و در همین مبارزات اولین داد کمی بلند بر سر ایشان از سوی پدر محترم کشیده شده است (متاسفانه) ایشان می‌روند تا شش دندان روییده‌ی خود را مسواک زده و بخوابند.

خب معلوم است که همچین آدم گرفتاری وقت نشستن و عکس گرفتن ندارد. 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦
تگ ها :

بهار

سرکار ری‌را خانم

خیلی خوب است که جنابعالی سواد خواندن و نوشتن ندارید وگرنه خیلی سخت می‌شد اگر می‌فهمیدید وقتی دعوای‌تان می‌کنیم خودمان خنده‌مان می‌گیرد و مجبوریم جلوی دهان‌مان را بگیریم و همان‌طور که داریم شما را دعوا می‌کنیم حواس‌مان باشد که شما خنده‌ی ما را نبینید. خب دعوا کردن هم دارد مثل آن شب که طبق قانونی که ما گذاشته‌ایم تلویزیون برای خوردن شما خاموش شد و شما هی اشاره کردی به تلویزیون و سرت را به علامت “نچ” تکان دادی که یعنی تا تلویزیون روشن نشود من شام نمی‌خورم. خب ما هم اول‌اش به شما شام ندادیم. بعد با هم به سبک خودمان دعوامان شد وقتی شما قاشق غذا را پس زدی و همه‌اش ریخت زمین. کیف کردی نه؟ در عوض ما هم کلی یواشکی خندیدیم.

خانم محترم

چار دست و پا رفتن شما برای ما خوشایند است اما چرخیدن بیست و چار ساعته روی زمین و مثل جاروبرقی هر بلانسبت آشغالی را از روی زمین برداشتن و توی دهان گذاشتن و امتناع از باز کردن اعصاب فولادین پدر و مادر محترم‌تان را خش می‌اندازد. لطفن تجدید نظر بفرمایید. در عوض ما هم برای شما برنامه‌های خوب داریم. در دفتر مدیر برنامه‌های شما یعنی مادرتان دیدیم که برای هر روزتان چیزی نوشته از پارک و شعرخوانی در کتابخانه بگیر تا دیدار پنج‌شنبه‌ها با بچه‌های ساختمان و بازی با اسباب‌بازی‌ها. ضمن این‌که پدر محترم شما برای‌تان در خانه “حسنی نگو یه دسته گل” را می‌خواند شما در کتابخانه هم “Marry had a little lamb” را یاد می‌گیرید.

دختر جان

هوای ما را داشته باش. ما زمین‌خورده‌ی محترم شما هستیم.

امضا

پدر محترم شما

پی‌نوشت: آدرس وردپرس این وبلاگ سر جای‌اش است. خدا را چه دیدید؟ تا روزی که فیلتر برداشته شود این وبلاگ در هر دو جا به روز می‌شود. بدیهی است که عکس‌ها در هر دو وبلاگ یکی است ولی در آن یکی کیفیت بالاتری دارد.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧
تگ ها :

اسباب‌کشی

این وبلاگ را دوست داشتم اما چون عکس‌های مرا پاک می‌کرد می‌خواهم اسباب‌کشی کنم. آدرس وبلاگ جدید من را یادداشت کنید لطفن:

 

                                 myreera.wordpress.com        

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥
تگ ها :

1390

هرچه این پدر محترم بنده کارهایی کرد تا بعد از آن شب که حسابی دست زدیم و همه خوشحال بودند بیرون از این دو سه اتاق دور و بر من از پشت آن دستگاه بنفشه که چراغ نارنجی دارد مرا نگاه کند و بگوید ری‌را تکان نخور، یک‌جوری خودم را زدم به خواب تا باز هم مرا ببرد بیرون. انگار نه انگار که بهار آمده است. بهارهای قبلی اصلا این‌طوری نبود! اوهوم اوهوم. من خودم بلدم چند تا بهار را تماشا کرده‌ام. حالا اگر هنوز این‌جا سرد است آن‌جایی که بقیه هستند که گرم است. بقیه کجا هستند؟ توی این دستگاهه که بالای میز شیشه‌ای است. همان دستگاهه که صبح اول وقت زنگ می‌زند و یک‌عده آدم خندان توش هستند که آواز هم می‌خوانند. این دستگاه خیلی خوب است.

حتا آن روز که مرا برای سیزده به در بردند بیرون نگذاشتم ازم عکس بگیرند. آخر قبل‌اش مرا بردند پیش  یک آقای سفیدپوشی که داداش آن‌ها بود که در ایران دیده بودم و این آقاهه که چشم‌هاش خیلی ریز بود مرا گذاشت روی یک چیزی بعد مامان‌ محترم‌ام غصه خورد که من خوب وزن نگرفته‌ام (شما می‌دانید وزن چیست؟ برای‌‌ام کامنت بگذارید یواشکی می‌خوانم) بعد پدر محترم‌ام گفت عیبی ندارد. بعد آن آقاهه گفت آنفلوآنزا و مننژیت. بعد دو تا چیز برقدار رفتند توی پاهای من. بعد من خیلی گریه کردم و این‌ها هم اشک تو چشم‌شان بود و هی گفتند عیبی ندارد. عیبی ندارد. هی می‌گویند عیبی ندارد. کجاش عیبی ندارد؟ من هم خودم را زدم به خواب تا برنامه‌ی تاب و سرسره که می‌گفتند و من نمی‌دانم چیست به هم بخورد. خیلی خوب شد که برنامه‌ی تاب و سرسره‌شان اجرا نشد.

حالا این پدر محترم با این بلوک‌های پلاستیکی برج می‌سازد و من خراب می‌کنم. می‌روم بینی‌ام را می‌چسبانم به آینه و د د می‌کنم. نع یادم رفته. سر غذا خوردن هم بلد شده‌ام قشقرق راه بیندازم تازه یک شب مرا گذاشتند توی تخت‌ام و خودم را زدم به خواب و مادر محترم‌ام که آمد به من سر بزند حسابی ترسید وقتی من را دید که ایستاده بودم و نرده‌های تخت توی بغل‌ام بود. خیلی هم کیف کردم.

این‌ها باید به حرف من گوش بدهند. برچسب روی این چیزها را بکنند که یک رشته‌های سیاهی می‌رود توشان. بگذارند من دکمه‌های این دستگاه خوبه را دربیاورم. بگذارند تا وقتی که می‌شود آن دستگاهه را که پر از عروسک است نگاه کنم. من را هر ساعت ببرند توی آن اتاق کوچیکه برای شلپ‌شلپ. بگذارند این پارچه سفید های پرپرو را که یک فشار می‌دهی تکه تکه می‌شوند بخورم و خلاصه من را حسابی بغل کنند. وگرنه همین است که هست. عید شما آدم بزرگ‌ها هم مبارک باشد. من که هنوز نمی‌دانم عید چیست.

                                                                                         امضا

                                                                                      فرمانده ری‌را

 

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
تگ ها :

عکس‌های من کجاست؟

                     

سرکار ری‌را خانم از ده روز پیش در حرکتی خودجوش و مردمی مصمم شدند که سری به اطراف و اکناف بزنند و بفهمند این پدر و مادر محترم به چه مکان‌هایی در خانه رفت و آمد می‌کنند پس چار دست و پا رفتن را آغاز کردند و در همان روز اول برای به دست آوردن یک قاچ پیتزای ممنوعه که به درد سن ایشان نمی‌خورد بلندترین مسافت ممکن را پیمودند.

ایشان در حرکتی دیگر شروع کردند به گفتن کلمه‌ی معروف "نع". درست در وقتی که برای باز کردن کشوها، برداشتن خرده‌ریزهای غذا از روی زمین و دست زدن به سیم‌های لپ‌تاپ با این کلمه مواجه می‌شدند خودشان در رویارویی مستقیم این کلمه را بر زبان آوردند. گفته بودیم که معمولن دردسرها از شروع حرف زدن شروع می‌شود. ظاهرن بیراه نگفته بودیم.

نکته‌ی عجیبی که فقط در این چند روزه اتفاق افتاد محو شدن همه‌ی عکس‌های ری‌را از وبلاگ‌اش بود. برای این‌که عکس‌ها در ایران و بدون فیلترشکن دیده شود پدر محترم ایشان از سایت‌های آپلود عکس وطنی استفاده می‌کرد. حالا چه شد که این‌طوری شد از لحاظ فنی برای خود ری‌را و پدر محترم‌شان لاینحل است. هرچند اریژینال عکس‌ها موجود است اما همین نکته به پدر محترم ایشان ثابت می‌کند که چقدر همه‌چیز در ایران  متغیر و گاه از بین رفتنی است.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
تگ ها :

شیرین‌کاری

سرکار ری‌را خانم!

بقیه می‌گویند شیرین‌کاری‌های شما شروع شده است. با لالا گفتن و دد گفتن و رقصیدن و دست زدن و سر تکان دادن. مثل زمانی که بنده با اتوبوس شما داستان می‌سازم. اتوبوسی که از تهران می‌رود کرمان یا تبریز و مسافرهاش همه دانشجو هستند و وقتی رسیدند خوابگاه تازه شروع می‌کنند به بزن و برقص و شما هم با آن‌ها می‌رقصید. تازه نگفتم بین راه راننده و شاگرد راننده چه آهنگ‌هایی گوش می‌کنند. اما بنده معتقدم شما از همان اول شیرین‌کار بوده‌اید وقتی مدتی طولانی به صورت ما خیره می‌شدید و هنوز قدرت بینایی شما کامل نشده بود، وقتی که در آغوش من یا مادرت مثل عروسک کوچک پر‌صدایی بودی که راحت نمی‌خوابید و مدام دل‎درد داشت، وقتی شب‌ها مدتی طولانی تو را در اتاق کامپیوتر خانه‌مان در تهران از این طرف به آن طرف می‌بردم تا بخوابی نور را کم می‌کردم سشوار را خاموش می‌کردم (یادت هست چند روزی فقط با سشوار آرام می‌شدی؟) و وقتی چشم‌هات بسته می‌شد خسته‌گی من هم می‌رفت. مثل همه‌ی پدر مادرها ما هم دلتنگ روزهایی می‌شویم که از نوزادی تو و کودکی تو گذشت.

حالا بزرگ‌تر شده‌ای؛ درمیانه‌ی ده‌ماهه‌گی. حالا وقتی می‌خواهم برای‌ات کتاب بخوانم سرت را می‌گذاری روی دست من و فقط گوش می‌دهی. فیل گنده‌ی جنگل به اسم "گودی گنده" نمی‌تواند با خرطوم‌اش شیپور بزند. او گروه موسیقی جنگل را تشکیل می‌دهد و در اولین اجرای گروه موسیقی، صدای شیپور گودی جنگل را برمی‌دارد. یا ببر کوچک "ری‌ری راه‌راه" که غرش‌اش را گم می‌کند و همه‌ی حیوانات کمک می‌کنند تا دوباره پیدای‌اش کند.

یک‌بار که داستان را برای‌ات می‌خوانم خوب گوش می‌دهی و بعد که خلاصه‌اش را برای‌ات تعریف می‌کنم گوشه‌ی کتاب را به دندان گرفته‌ای اما زیرچشمی داری مرا نگاه می‌کنی. بعد برای هم شکلک درمی‌آوریم بعد من شمرده حرف می‌زنم و تو دقت می‌کنی که من چه می‌گویم. آخرش کلی می‌خندیم و منتظر می‌شویم تا مادرت بیاید و من بروم سالن مطالعه و تو برای رفتن من گریه کنی و برای رفتن مادرت بخندی و او سر به سرت بگذارد.

این‌جوری است دیگر دختر جان. این شنبه هم رفته بودی مهمانی یک کوچولوی دیگر به اسم "ژولین" (پسری ایرانی- فرانسوی) که خرداد ماه در مونترآل به دنیا خواهد آمد. به تو که خیلی خوش گذشت. سه تا عروسک خرس و چند کتاب هدیه گرفتی و بادکنک بازی کردی و کلی هم پیام محبت‌آمیز دریافت کردی. اما یادت باشد ساعت خوابیدن فعلن همان ساعت 9 شب است.

با احترام

پدر محترم شما

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
تگ ها :

← صفحه بعد